
شهید محراب حضرت آیت الله شیخ محمد صدوقی
این شهید والامقام از ۱۳ سالگی بخشی از تحصیلات مقدماتی حوزوی خود را در یزد و اصفهان گذراند و سپس در سال ۱۳۴۹ه.ق برای ادامه تحصیل به قم مهاجرت کرد. او ۲۱ سال در قم به فراگیری علوم اسلامی پرداخت و از محضر شیخ عبدالکریم حائری یزدی، سید صدرالدین صدر، سیدمحمدتقی خوانساری، سید محمد حجت کوهکمری و امام خمینی بهره برد. وی پس از درگذشت آیتالله شیخ عبدالکریم حائری، مؤسس و مدیر حوزه علمیه قم، اداره قسمتی از حوزه علمیه به او واگذار شد که میتوان از تولیت مدارس و تقسیم شهریههای طلاب یاد کرد. وی در مدت تدریس، شاگردان فراوانی را تربیت کرد که از جمله آنها حضرات آیات جعفری تبریزی، مطهری، قدوسی، جنتی، فاضل لنکرانی و رسولی محلاتی بودند. از فعالیتهای دیگر ایشان پس از انقلاب اسلامی میتوان به نمایندگی مجلس خبرگان قانون اساسی و امامت جمعه یزد اشاره کرد. ایشان در ۱۱ تیر ۱۳۶۱ پس از ادای نماز جمعه، توسط سازمان مجاهدین خلق ایران به شهادت رسید. در بخشی از اطلاعیه امام خمینی به مناسبت شهادت آیتالله صدوقی آمده است: «اینجانب دوستی عزیز که بیش از سی سال با او آشنا و روحیات عظیمش را از نزدیک درک کردم از دست دادم، و اسلام خدمتگزاری متعهد را، و ایران فقیهی فداکار، و استان یزد سرپرستی دانشمند را از دست داد».
——————————————————————————–
به نقل از حجتالاسلاموالمسلمین راشد یزدی (دامت برکاته):
در زمان انقلاب، بین حزب جمهوری اسلامی و امامجمعه بندرعباس اختلافی درگرفت. آقای صدوقی به من گفتند تا درباره اختلاف آنها گزارشی بیاورم. بعد از تهیه و دادن گزارش آن به آیتالله صدوقی، ایشان پرسیدند: کی به تهران میروی؟ گفتم: فردا. ایشان پاکتی را به من دادند. پشت پاکت نوشته بود:
«تقدیم به محضر مبارک آیتاللهالعظمی آقای خامنهای».
پسر آقای صدوقی اعتراض کردند که آیا ایشان به مقام آیتاللهی رسیدهاند؟
آیتالله صدوقی از بالای عینک به پسرش نگاه کرد و گفت: «بله که آیتالله هستند». (۱)
توضیحات تفصیلی داستان فوق از معظمٌله:
در سال ۱۳۵۶ در بندرعباس، نمایندهای از حزب جمهوری به نام آقای مظفری و امام جمعهای به نام محمدحسین احمدی حضور داشتند که از روحانیون یزد محسوب میشد و پدربزرگش نیز از علمای منطقه طزرجان بود. اختلافی بینشان پیش آمد، هر دو هم افراد خوبی بودند. از تهران به آقای صدوقی تلفن زدند که این دو را آشتی بدهید. آقای صدوقی من و حاجی محمود دستمالچی را به عنوان نمایندگان خود به بندرعباس فرستادند تا قضیه را بررسی کنیم. یک هفته در بندرعباس ماندیم و پس از تحقیق، نظریه را من نوشتم و امضا کردم، حاج محمود آقا هم آن را امضا کرد و به آقای صدوقی دادیم. ایشان نظریه را خواندند. به من گفتند: «این روزها به تهران میروید؟» گفتم: «بله.» سپس چیزی در گوشه نامه نوشتند و گفتند: «این را به آقای خامنهای بدهید.» نامه را در پاکتی گذاشتند و پشت آن نوشتند: «محضر مبارک برادر ارجمند آیتالله آقاسید علی آقا خامنهای.»
آقای صدوقی کسی نبود که برای هرکسی آیت الله بنویسند؛ هیچ وقت!
پسر آقای صدوقی که خدا رحمتشان کند، کنار ایشان نشسته بود، تعجب کرد (که آیتالله نوشتند) من هم تعجب کردم.
پرسید: «آقاجون! شما ایشان را آیتالله میدانید؟!»
آقای صدوقی از پشت عینک نگاهی کرد و گفت: «بله که ایشان را آیتالله میدانم! البته که آیتالله میدانم!»
بعدها این پاکت را به تاریخ انقلاب تقدیم کردم. (۲)
به نقل از حجتالاسلاموالمسلمین راشد یزدی (دامت برکاته):
در سال ۵۶ بهاتفاق آیتالله صدوقی و تعدادی از آقایان دیگر، تصمیم گرفتیم برویم به افرادی که در تبعید هستند، سری بزنیم. چون مقام معظم رهبری به ایرانشهر تبعید شده بودند، خدمت ایشان رسیدیم. به امامت آقای صدوقی نماز مغرب و عشا را خواندیم. من شنیده بودم که در سمت ایرانشهر، کفشهای خوبی تولید میشود؛ لذا تصمیم گرفتم به بازار بروم و یک جفت کفش بخرم. کارم یک الی دو ساعت طول کشید. به خانه آقای خامنهای تلفن زدم که دیگر آقای صدوقی و آقای خامنهای برای صرف غذا منتظر من نباشند و شام را میل کنند. وقتی برگشتم، دیدم این دو بزرگوار هنوز مشغول بحث هستند. من وارد که شدم، آیتالله صدوقی به من گفت: «ماشاءالله، ماشاءالله، این آقای سید علی آقا خیلی مشتشان پر است!»
صبح روز بعد رفتیم چابهار برای زیارت آیتالله مکارم. در این فاصله، اسم آیتالله خامنهای از دهان آیتالله صدوقی نیفتاد؛ از بس مجذوب ایشان شده بود. بعد از زیارت آیتالله مکارم، گفتم کناردریا برویم تا مدتی استراحت کنیم. ایشان گفت: «من میخواهم برگردم پیش آقای خامنهای» و بعد حدود دو ساعتی با هم بحث کردند. از لحاظ علمی آقای خامنهای مورد تأیید صددرصد آیتالله صدوقی بود. (۳)
توضیحات تفصیلی داستان فوق از معظمٌله:
در سال ۱۳۵۶، بعضی از دوستان ما که اهل مبارزه و نهضت روحانیت در قم و تهران بودند، به ما توصیه کردند که آقای صدوقی را تشویق کنیم و همراه ایشان به دیدار برخی از تبعیدیها برویم. ما نیز با مشورت خود ایشان، مقدمات این سفر را فراهم کردیم و قرار شد به سیرجان برویم، جایی که شیخ علی تهرانی و مَعادیخواه در تبعید به سر میبردند. همچنین آقای ربانی املشی در شهربابک، آقای خامنهای در ایرانشهر و آقای مکارم در چابهار تبعید بودند. قرار بر این شد که ابتدا به سیرجان و سپس در مسیر به شهربابک هم برویم.
افرادی که آقای صدوقی را همراهی میکردند، داماد ایشان آقای مناقب و آقای سید احمد دعایی بودند که هر دو از روحانیون معروف آن زمان محسوب میشدند. من نیز در خدمت آقای صدوقی در ماشین بلیزری که متعلق به یکی از مریدان ایشان بود، نشستم. راننده ماشین، حسین نام داشت که معمولاً همراه آقای صدوقی بود. به سمت شهربابک، اولین مقصدی که در مسیر قرار داشت، حرکت کردیم و تبعیدیای به نام آقای ربانی املشی در آنجا بود. وقتی به منزل ایشان رسیدیم، متأسفانه آقای ربانی در منزل نبودند، اما یکی از دوستانشان در را باز کرد و پس از چند دقیقه، آقای ربانی املشی آمدند و از ما پذیرایی کردند. سپس به سمت سیرجان حرکت کردیم و در آنجا نیز از تبعیدیها دیدار کردیم.
پس از آن، من پیشنهاد دادم که به ایرانشهر برویم تا آقای خامنهای را ملاقات کنیم. فاصله سیرجان تا ایرانشهر زیاد بود و آقای صدوقی با توجه به وضعیت مزاجیشان چندان موافق این سفر طولانی نبودند. بنابراین، ما نیز اصرار چندانی نکردیم. اما پس از مدتی، خود آقای صدوقی گفتند: «دلم میخواهد ایشان را زیارت کنم.»
- من (حاج آقای راشد یزدی) آقای خامنهای را از قبل میشناختم و از لحاظ فکری و علمی، ایشان را درک کرده بودم. ایشان در مسجد چهارراه شهدا، به نام کرامت، تدریس میکردند و من سعی میکردم در درسهایشان شرکت کنم. از روش تدریس ایشان بسیار خوشم میآمد، اما رابطهمان چندان صمیمانه نبود.
پیش از این، ملاقاتی بین آقای صدوقی و آقای خامنهای اتفاق افتاده بود و آقای صدوقی از ایشان خوششان آمده بود. حتی تصمیم گرفته بودند که آقای خامنهای را برای مدیریت حوزه علمیه یزد دعوت کنند، امّا ایشان نپذیرفته و گفته بودند که باید در مشهد بمانند.
بعدها آقای مطهری برای زیارت به مشهد آمدند و بیش از ده روز در آنجا ماندند. آقای خامنهای نیز با آقای مطهری ارتباط داشتند. در همین زمان، آقای صدوقی از یزد به مشهد آمدند و با آقای مطهری دیدار کردند. در این ملاقات، آقای صدوقی از آقای مطهری خواستند که واسطه شوند تا آقای خامنهای مدیریت حوزه علمیه یزد را بپذیرند و حتی قول دادند که در صورت قبول ایشان، هر مشکل مالیای وجود داشته باشد، حل خواهند کرد. آقای مطهری نیز این درخواست را با آقای خامنهای در میان گذاشتند، اما ایشان دوباره نپذیرفتند و گفتند که کارهای نیمهتمام زیادی در مشهد دارند و نمیتوانند آنها را رها کنند. آقای صدوقی نیز با اصرار گفتند که اگر مشکل مالی باشد، آن را حل خواهند کرد، اما آقای خامنهای در نهایت نپذیرفتند.
- من (حاج آقای راشد یزدی) آقای خامنهای را از قبل میشناختم و از لحاظ فکری و علمی، ایشان را درک کرده بودم. ایشان در مسجد چهارراه شهدا، به نام کرامت، تدریس میکردند و من سعی میکردم در درسهایشان شرکت کنم. از روش تدریس ایشان بسیار خوشم میآمد، اما رابطهمان چندان صمیمانه نبود.
تا اینکه در این سفر، وقتی پیشنهاد دادم که به دیدار آقای خامنهای برویم، آقای صدوقی موافقت کردند. همچنین گفتم که پس از آن، به دیدار آقای مکارم در چابهار برویم.
وقتی به ایرانشهر رسیدیم، به منزل دو برادر به نامهای علی و محسن رئوفی رفتیم. این اتفاق اوایل اسفند ۱۳۵۶ بود. ما از آقای صدوقی اجازه گرفتیم که به بازار ایرانشهر برویم، چون اجناس آنجا ارزان بود. مردم در بازار از ما بسیار استقبال کردند و همه دعوتمان میکردند که چای بنوشیم. گاهی هم خرید میکردیم و فروشندگان با قیمت کمتری حساب میکردند. در همین حین، وقت نماز شد. به محسن رئوفی تلفن کردیم و گفتیم اگر حاج آقا شام خوردند، با آقای خامنهای شام بخورند و ما به زودی میرسیم. وقتی برگشتیم، دیدیم این دو بزرگوار مشغول بحث و گفتوگوی علمی هستند. از اول که ما رفتیم تا زمانی که برگشتیم، آقای صدوقی و آقای خامنهای با هم صحبت میکردند. من وارد که شدم، آیتالله صدوقی به من گفت: «ماشاءالله، ماشاءالله، این آقای سید علی آقا ماشاءالله که مشتشان پر است!» یعنی از لحاظ علمی قوی است. شام را خوردیم و شب را همانجا ماندیم.
فردا به سمت چابهار حرکت کردیم.
در این راه طولانی به سمت چابهار، زبان آقای صدوقی در مدح و منقبت آقای خامنه ای نیفتاد، از بس که از آقای خامنه ای خوششان آمده بود!
وقتی به چابهار رسیدیم، متوجه شدیم که آقای مکارم دو روز قبل محل اقامت خود را تغییر دادهاند، اما میزبانشان ما را به خانه خود دعوت کرد. ما گفتیم امشب بمانیم و فردا به کنار دریا و خرید برویم، چون اجناس در چابهار ارزان بود. آقای صدوقی گفتند: نه! برمیگردیم مجدد پیش آقا سید علی آقا می رویم. در راه برگشت نیز آقای صدوقی همچنان از آقای خامنهای تعریف میکردند.
شب رسیدیم و دوباره همان جریان شب اول ایرانشهر تکرار شد ولی این بار ما نیز در بحثهای آقای صدوقی و آقای خامنهای شرکت کردیم. موضوع بحثها بیشتر حول محور انقلاب و امام خمینی (ره) بود. آقای صدوقی از این گفتوگوها بسیار خوشحال بودند. یک روز و نیم دیگر در چابهار ماندیم و سپس حرکت کردیم. در طول راه نیز آقای صدوقی مدام از آقای خامنهای تعریف میکردند و از معرفت و دانایی و علم ایشان سخن میگفتند.
آقای صدوقی معمولاً به کسی لقب بلند نمیدادند و در ابتدا میخواستند آقای سید احمد خوانساری مرجع مردم باشند. اما پس از گفتوگوهای مفصلی که با آقای خامنهای داشتند، نظرشان تغییر کرد و مصمم شدند که امام خمینی (ره) را به عنوان مرجع معرفی کنند. این تغییر نظر آقای صدوقی بسیار مهم بود.
با شروع انقلاب، آقای صدوقی به یکی از محورهای اصلی انقلاب تبدیل شدند و فعالیتهای گستردهای را سازماندهی کردند. چندین استان تابع انقلاب آقای صدوقی شدند.
تا اینکه در دهم فروردین ۱۳۵۷، آقای صدوقی مراسم چهلم شهدای تبریز را در یزد برگزار کردند. این مراسم بسیار باشکوه بود و ما که از نزدیکان آقای صدوقی بودیم، اصلاً انتظار چنین جمعیتی را نداشتیم. یکی از روحانیون بزرگوار منبر رفت و جمعیت بسیار زیادی در مراسم حضور داشتند. حتی کوماندوهای نظامی از اصفهان نیز به محل مراسم آمده بودند تا جلوی تشنج را بگیرند. شبها نیز آقای فلسفی که در یزد و آقای فخرالدین حجازی که در اردکان منبر میرفتند، به این مراسم آمدند. همچنین دکتر حسن روحانی نیز که با خانوادهاش برای تعطیلات ایام عید به یزد آمده بود، در این مراسم حضور یافت.
وقتی جمعیت در مراسم بسیار زیاد شد، بعد از سخنرانی، مردم پراکنده نمیشدند، من به آقای صدوقی پیشنهاد دادم که آقای فلسفی منبر بروند. آقای صدوقی گفتند: خودتان به ایشان بگویید. وقتی به آقای فلسفی گفتم، ایشان گفتند: «مصلحت نیست منبر بروم. اگر منبر بروم و علیه دولت صحبت کنم، مرا دستگیر میکنند و ممکن است مردم کشته شوند. اگر هم چیزی نگویم، مردم ناراحت میشوند که چرا چیزی نگفت؟!» سپس به آقای صدوقی گفتم که آقای دکتر روحانی نیز حضور دارند و اگر اجازه میدهید، از ایشان دعوت کنم منبر بروند. آقای روحانی نیز گفتند: «نمی خواهم منبر بروم! من برای استراحت با زن و بچه ام به یزد آمدهام و قصد منبر رفتن ندارم!»
در نهایت، من به آقای صدوقی گفتم که اگر اجازه میدهند، خودم منبر بروم. من هم از طرف ساواک ممنوع المنبر بودم. ایشان گفتند: «شما ممنوعالمنبر هستید!» من گفتم: « ممنوعالمنبر هستم، ولی ممنوعالقالی که نیستم، پای منبر روی قالی میایستم و صحبت می کنم.» رفتم و صحبت کردم و بعداً گفتند که منبر بهجا و خوبی بود. اما نتیجهاش این شد که دو روز بعد ما را دستگیر کردند و به ایرانشهر تبعیدمان کردند، جایی که آقای خامنهای نیز در تبعید بودند. هشت ماه تمام در خدمت آقای خامنهای بودم تا بعد ایشان را به سبزواران (۴) بردند. (۵)